شعر نوروز 💐 و بهار 🌺 : سعدی شیرازی 🌷 - قسمت سوم خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز

✅ خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
✅ عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل
صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش
مجموعه اشعار بهاری 🌾 و نوروزی 🌷 سعدی شیرازی 🌹 را بخوانید و لذت ببرید
📣 *شعر نوروز 💐 و بهار 🌺 : سعدی شیرازی 🌷 - قسمت یک*
http://peoplerights.blogfa.com/post/1537
📣 *شعر نوروز 💐 و بهار 🌺 : سعدی شیرازی 🌷 - قسمت دوم*
http://peoplerights.blogfa.com/post/1538
*متن کامل را در آدرس زیر 👇👇👇 ببینید*
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »
غزل شماره 316
✅ ساقی سیمتن چه خسبی خیز
آب شادی بر آتش غم ریز
✅ بوسه ای بر کنار ساغر نه
پس بگردان شراب شهدآمیز
✅ کابر آذار و باد نوروزی
درفشان می کنند و عنبربیز
✅ جهد کردیم تا نیالاید
به خرابات دامن پرهیز
✅ دست بالای عشق زور آورد
معرفت را نماند جای ستیز
✅ گفتم ای عقل زورمند چرا
برگرفتی ز عشق راه گریز
✅ گفت اگر گربه شیر نر گردد
نکند با پلنگ دندان تیز
✅ شاهدان می کنند خانه زهد
مطربان می زنند راه حجیز
✅ توبه را تلخ می کند در حلق
یار شیرین زبان شورانگیز
✅ سعدیا هر دمت که دست دهد
به سر زلف دوستان آویز
✅ دشمنان را به حال خود بگذار
تا قیامت کنند و رستاخیز
منبع : سایت گنجور
https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh316
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »
غزل شماره 317
✅ بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس
ور پایبندی همچو من فریاد می خوان از قفس
✅ گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربان
هر روز خاطر با یکی ما خود یکی داریم و بس
✅ محمول پیش آهنگ را از من بگو ای ساربان
تو خواب می کن بر شتر تا بانگ می دارد جرس
✅ شیرین بضاعت بر مگس چندان که تندی می کند
او بادبیزن همچنان در دست و می آید مگس
✅ پند خردمندان چه سود اکنون که بندم سخت شد
گر جستم این بار از قفس بیدار باشم زین سپس
✅ گر دوست می آید برم یا تیغ دشمن بر سرم
من با کسی افتاده ام کز وی نپردازم به کس
✅ با هر که بنشینم دمی کز یاد او غافل شوم
چون صبح بی خورشیدم از دل بر نمی آید نفس
✅ من مفلسم در کاروان گو هر که خواهی قصد کن
نگذاشت مطرب در برم چندان که بستاند عسس
✅ گر پند می خواهی بده ور بند می خواهی بنه
دیوانه سر خواهد نهاد آن گه نهد از سر هوس
✅ فریاد سعدی در جهان افکندی ای آرام جان
چندین به فریاد آوری باری به فریادش برس
منبع : سایت گنجور
https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh317
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »
غزل شماره 328
✅ رها نمی کند ایام در کنار منش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
✅ همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
بدان همی کند و درکشم به خویشتنش
✅ ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
که مبلغی دل خلق است زیر هر شکنش
✅ غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
بریده اند لطافت چو جامه بر بدنش
✅ ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیم اندام
برفت رونق نسرین باغ و نسترنش
✅ یکی به حکم نظر پای در گلستان نه
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
✅ خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
✅ عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل
صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش
✅ شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار
بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش
✅ در این روش که تویی گر به مرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
✅ نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی
که بر جمال تو فتنه ست و خلق بر سخنش
منبع : سایت گنجور
https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh328
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »
غزل شماره 447
✅ برخیز که می رود زمستان
بگشای در سرای بستان
✅ نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
✅ وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
✅ برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می کند گل افشان
✅ خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
✅ آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
✅ بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
✅ بس جامه فروخته ست و دستار
بس خانه که سوخته ست و دکان
✅ ما را سر دوست بر کنار است
آنک سر دشمنان و سندان
✅ چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
✅ سعدی چو به میوه می رسد دست
سهل است جفای بوستانبان
منبع : سایت گنجور
https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh447
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »
غزل شماره 476
✅ صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین
عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین
✅ با جوانان راه صحرا برگرفتم بامداد
کودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین
✅ گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقار
همچو طفلان دامنش پرارغوان و یاسمین
✅ آستین بر دست پوشید از بهار برگ شاخ
میوه پنهان کرده از خورشید و مه در آستین
✅ باد گل ها را پریشان می کند هر صبحدم
زان پریشانی مگر در روی آب افتاده چین
✅ نوبهار از غنچه بیرون شد به یک تو پیرهن
بیدمشک انداخت تا دیگر زمستان پوستین
✅ این نسیم خاک شیراز است یا مشک ختن
یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین
✅ بامدادش بین که چشم از خواب نوشین بر کند
گر ندیدی سحر بابل در نگارستان چین
✅ گر سرش داری چو سعدی سر بنه مردانه وار
با چنین معشوق نتوان باخت عشق الا چنین
منبع : سایت گنجور
https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh476
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »
✅ تو پری زاده ندانم ز کجا می آیی
کآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی
✅ راست خواهی نه حلال است که پنهان دارند
مثل این روی و نشاید که به کس بنمایی
✅ سرو با قامت زیبای تو در مجلس باغ
نتواند که کند دعوی هم بالایی
✅ در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
عیبت آن است که بر بنده نمی بخشایی
✅ به خدا بر تو که خون من بیچاره مریز
که من آن قدر ندارم که تو دست آلایی
✅ بی رُخت چشم ندارم که جهانی بینم
به دو چشمت که ز چشمم مرو ای بینایی
✅ نه مرا حسرت جاه است و نه اندیشه مال
همه اسباب مهیاست تو در می بایی؟
✅ بر من از دست تو چندان که جفا می آید
خوش تر و خوب تر اندر نظرم می آیی
✅ دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست
چاره بعد از تو ندانیم به جز تنهایی
✅ ور به خواری ز در خویش برانی ما را
همچنان شکر کنیمت که عزیز مایی
✅ من از این در به جفا روی نخواهم پیچید
گر ببندی تو به روی من و گر بگشایی
✅ چه کند داعی دولت که قبولش نکنند
ما حریصیم به خدمت تو نمی فرمایی
✅ سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد
به چنین زیور معنی که تو می آرایی
✅ باد نوروز که بوی گل و سنبل دارد
لطف این باد ندارد که تو می پیمایی
منبع : سایت گنجور
https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh503
تذکر : نقل از رسانه های دیگر ، به معنای تایید محتوای آن ها نیست ، صرفا جهت مستند بودن مطالب است
برخی از تصاویر در کروم یا فایر فاکس دیده نمی شود ، اگر تصویری را ندیدید ، بروزر دیگر را آزمایش کنید + نوشته شده در جمعه یکم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 10:33 توسط مدیر |