زیباترین گلهای بهاری دنیا

✅ مبارک تر شب و خرم ترین روز

به استقبالم آمد بخت پیروز

✅ دهل زن گو دو نوبت زن بشارت

که دوشم قدر بود، امروز نوروز


مجموعه اشعار بهاری 🌾 و نوروزی 🌷 سعدی شیرازی 🌹 را بخوانید و لذت ببرید


📣 *شعر نوروز 💐 و بهار 🌺 : سعدی شیرازی 🌷 - قسمت یک*

http://peoplerights.blogfa.com/post/1537

📣 *شعر نوروز 💐 و بهار 🌺 : سعدی شیرازی 🌷 - قسمت سوم*

http://peoplerights.blogfa.com/post/1539



*متن کامل را در آدرس زیر 👇👇👇 ببینید*

سعدی سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شماره 51

✅ آن نه زلف است و بناگوش که روز است و شب است

وان نه بالای صنوبر که درخت رطب است

✅ نه دهانیست که در وهم سخندان آید

مگر اندر سخن آیی و بداند که لب است

✅ آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفت

عجب از سوختگی نیست که خامی عجب است

✅ آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار

هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب است

✅ جنبش سرو تو پنداری کز باد صباست

نه که از ناله مرغان چمن در طرب است

✅ هر کسی را به تو این میل نباشد که مرا

کآفتابی تو و کوتاه نظر مرغ شب است

✅ خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد

گرچه راهم نه به اندازه پای طلب است

✅ هر قضایی سببی دارد و من در غم دوست

اجلم می کشد و درد فراقش سبب است

✅ سخن خویش به بیگانه نمی یارم گفت

گله از دوست به دشمن نه طریق ادب است

✅ لیکن این حال محال است که پنهان ماند

تو زره می دری و پرده سعدی قصب است

منبع : سایت گنجور

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh51

سعدی سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شماره 79

✅ این باد بهار بوستان است؟

یا بوی وصالِ دوستان است؟

✅ دل می برد این خط نگارین

گویی خط روی دلستان است

✅ ای مرغ به دام دل گرفتار

بازآی که وقت آشیان است

✅ شب ها من و شمع می گدازیم

این است که سوز من نهان است

✅ گوشم همه روز از انتظارت

بر راه و نظر بر آستان است

✅ ور بانگ مؤذنی میاید

گویم که دَرای کاروان است

✅ با آن همه دشمنی که کردی

بازآی که دوستی همان است

✅ با قوت بازوان عشقت

سرپنجه صبر ناتوان است

✅ بیزاری دوستان دمساز

تفریق میان جسم و جان است

✅ نالیدن دردناک سعدی

بر دعوی دوستی بیان است

✅ آتش به نی قلم درانداخت

وین حِبْر که می رود دُخان است

منبع : سایت گنجور

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh79

سعدی سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شماره 112

✅ زهی رفیق که با چون تو سروبالایی است

که از خدای بر او نعمتی و آلایی است

✅ هر آن که با تو دمی یافته است در همه عمر

نیافته است اگرش بعد از آن تمنایی است

✅ هر آن که رای تو معلوم کرد و دیگر بار

برای خود نفسی می زند نه بس رایی است

✅ نه عاشق است که هر ساعتش نظر به کسی

نه عارف است که هر روز خاطرش جایی است

✅ مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهایی

که هر که با تو به خلوت بود نه تنهایی است

✅ به اختیار شکیبایی از تو نتوان بود

به اضطرار توان بود اگر شکیبایی است

✅ نظر به روی تو هر بامداد نوروزی است

شب فراق تو هر شب که هست یلدایی است

✅ خلاص بخش خدایا همه اسیران را

مگر کسی که اسیر کمند زیبایی است

✅ حکیم بین که برآورد سر به شیدایی

حکیم را که دل از دست رفت شیدایی است

✅ ولیک عذر توان گفت پای سعدی را

در این لَجَم چو فرو شد نه اولین پایی است

منبع : سایت گنجور

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh112

سعدی سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شماره 176

✅ آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد

ترک از خراسان آمدست از پارس یغما می برد

✅ شیراز مشکین می کند چون ناف آهوی ختن

گر باد نوروز از سرش بویی به صحرا می برد

✅ من پاس دارم تا به روز امشب به جای پاسبان

کان چشم خواب آلوده خواب از دیده ما می برد

✅ برتاس در بر می کنم یک لحظه بی اندام او

چون خارپشتم گوییا سوزن در اعضا می برد

✅ بسیار می گفتم که دل با کس نپیوندم ولی

دیدار خوبان اختیار از دست دانا می برد

✅ دل برد و تن درداده ام ور می کشد استاده ام

کآخر نداند بیش از این، یا می کشد یا می برد

✅ چون حلقه در گوشم کند هر روز لطفش وعده ای

دیگر چو شب نزدیک شد چون زلف در پا می برد

✅ حاجت به ترکی نیستش تا در کمند آرد دلی

من خود به رغبت در کمند افتاده ام تا می برد

✅ هر کو نصیحت می کند در روزگار حسن او

دیوانگان عشق را دیگر به سودا می برد

✅ وصفش نداند کرد کس دریای شیرینست و بس

سعدی که شوخی می کند گوهر به دریا می برد

منبع : سایت گنجور

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh176

سعدی سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شماره 215

✅ ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد

راست گویی به تن مرده روان بازآمد

✅ بختِ پیروز که با ما به خصومت می بود

بامداد از در من صلح کنان بازآمد

✅ پیر بودم ز جفای فلک و جور زمان

باز پیرانه سرم عشقِ جوان بازآمد

✅ دوست بازآمد و دشمن به مُصیبت بنشست

بادِ نوروز علی رغم خزان بازآمد

✅ مژدگانی بده ای نفس که سختی بگذشت

دل گرانی مکن ای جسم که جان بازآمد

✅ باور از بخت ندارم که به صلح از در من

آن بت سنگ دل سخت کمان بازآمد

✅ تا تو بازآمدی ای مونس جان از درِ غیب

هر که در سر هوسی داشت از آن بازآمد

✅ عشقِ روی تو حرام است مگر سعدی را

که به سودای تو از هر که جهان بازآمد

✅ دوستان عیب مگیرید و ملامت مکنید

کاین حدیثی است که از وی نتوان بازآمد

منبع : سایت گنجور

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh215

سعدی سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شماره 256

✅ نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود

با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود

✅ خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم

وان همه صورت شاهد که بر آن دیبا بود

✅ پارس در سایه اقبال اتابک ایمن

لیکن از ناله مرغان چمن غوغا بود

✅ شکرین پسته دهانی به تفرج بگذشت

که چه گویم نتوان گفت که چون زیبا بود

✅ یعلم الله که شقایق نه بدان لطف و سمن

نه بدان بوی و صنوبر نه بدان بالا بود

✅ فتنه سامریش در نظر شورانگیز

نفس عیسویش در لب شکرخا بود

✅ من در اندیشه که بت یا مه نو یا ملکست

یار بت پیکر مه روی ملک سیما بود

✅ دل سعدی و جهانی به دمی غارت کرد

همچو نوروز که بر خوان ملک یغما بود

منبع : سایت گنجور

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh256

سعدی سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شماره 313

✅ برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

✅ مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

✅ چو آتش در درخت افکند گلنار

دگر منقل منه آتش میفروز

✅ چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست

حسد گو دشمنان را دیده بردوز

✅ بهاری خرم است ای گل کجایی

که بینی بلبلان را ناله و سوز

✅ جهان بی ما بسی بوده ست و باشد

برادر جز نکونامی میندوز

✅ نکویی کن که دولت بینی از بخت

مبر فرمان بدگوی بدآموز

✅ منه دل بر سرای عمر سعدی

که بر گنبد نخواهد ماند این گوز

✅ دریغا عیش اگر مرگش نبودی

دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز

منبع : سایت گنجور

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh313

سعدی سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شماره 314

✅ مبارک تر شب و خرم ترین روز

به استقبالم آمد بخت پیروز

✅ دهل زن گو دو نوبت زن بشارت

که دوشم قدر بود، امروز نوروز

✅ مه است این یا ملک یا آدمی زاد

پری یا آفتابِ عالم افروز

✅ ندانستی که ضدان در کمینند

نکو کردی علی رغم بدآموز

✅ مرا با دوست ای دشمن وصال است

تو را گر دل نخواهد دیده بردوز

✅ شبان دانم که از درد جدایی

نیآسودم ز فریادِ جهان سوز

✅ گر آن شب های با وحشت نمی بود

نمی دانست سعدی قدر این روز

منبع : سایت گنجور

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh314

سعدی سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شماره 315

✅ پیوند روح می کند این باد مشک بیز

هنگام نوبت سحرست ای ندیم خیز

✅ شاهد بخوان و شمع بیفروز و می بنه

عنبر بسای و عود بسوزان و گل بریز

✅ ور دوست دست می دهدت هیچ گو مباش

خوشتر بود عروس نکوروی بی جهیز

✅ امروز باید ار کرمی می کند سحاب

فردا که تشنه مرده بود لای گو بخیز

✅ من در وفا و عهد چنان کند نیستم

کز دامن تو دست بدارم به تیغ تیز

✅ گر تیغ می زنی سپر اینک وجود من

عیار مدعی کند از دشمن احتریز

✅ فردا که سر ز خاک برآرم اگر تو را

بینم فراغتم بود از روز رستخیز

✅ تا خود کجا رسد به قیامت نماز من

من روی در تو و همه کس روی در حجیز

✅ سعدی به دام عشق تو در پای بند ماند

قیدی نکرده ای که میسر شود گریز

منبع : سایت گنجور

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh315