سعدی سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شماره 523

✅ همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

✅ تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

✅ چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی

✅ نظری به دوستان کن که هزار بار از آن بِه

که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی

✅ دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصالْ مرهمی نِه چو به انتظار خستی

✅ نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هَیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

✅ برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

✅ دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد بِه از آن که خود پرستی

✅ چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

✅ گِله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

منبع : سایت گنجور

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh523

ترجمه از هوش مصنوعی

این غزل از سعدی است و در آن با زبان شعرایانه و عاطفی، شاعر احساسات خود را درباره‌ی عشق و فراق بیان کرده است. در ترجمه‌ی آن، منظور کلی از هر بیت را توضیح می‌دهم:

  1. همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی:
    شاعر می‌گوید که تمام عمرش را در مستی عشق گذرانده است و هنوز خود را در آن حالت می‌یابد، چون پیش از آن که عشق تو در دلش بنشیند، هیچ وقت وجود نداشته است.

  2. تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
    دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی:
    تو مانند آفتاب نیستی که بیایی و بروی؛ همیشه همان‌طور که هستی، پایدار و ثابت می‌مانی.

  3. چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
    تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی:
    درباره‌ی جدایی تو که نمی‌توانستم پیش‌بینی کنم، اما وقتی که تو برای من باز شدی، در را به روی خود بسته‌ای.

  4. نظری به دوستان کن که هزار بار از آن بِه
    که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی:
    نگاه به دوستان خود کن، زیرا این بهتر از این است که تنها نامه‌ای بنویسی یا هدیه‌ای بفرستی.

  5. دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
    به وصالْ مرهمی نِه چو به انتظار خستی:
    دل دردمند ما که اسیر توست، باید مرهمی به وصال تو بزند، نه اینکه تنها منتظر بماند و خسته شود.

  6. نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هَیجا
    تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی:
    هیچ شگفتی نیست که در روز جنگ قلب دشمن را بشکنی، زیرا تو قبلاً دل دوستان خود را با جدایی شکستی.

  7. برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
    تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی:
    ای فقیه دانا، بگذار بروی. تو به زهد و پارسایی مشغول باش و من به عاشقی و مستی.

  8. دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
    که چو قبله‌ایت باشد بِه از آن که خود پرستی:
    دل هوشمند باید به کسی سپرده شود که مانند قبله باشد، نه به کسی که خود را پرستش کند.

  9. چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
    چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی:
    وقتی که سرنوشت و خوشبختی در دست تلاش انسان نباشد، دیگر چه کار می‌توان کرد، اگر انسان در موقعیت ضعف قرار نگیرد.

  10. گِله از فراق یاران و جفای روزگاران
    نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی:
    سعدی از جدایی دوستان و بدرفتاری روزگار شکایت می‌کند، اما راه تو، یعنی پیروی از درون، آن است که خود را از این سختی‌ها آزاد کنی.

این غزل بیانگر عاطفه و فلسفه عمیق سعدی در مورد عشق، وفاداری، زهد، و نگاه به زندگی است.