شعر بهاری حافط :رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد
هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید
بهار می گذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید
تذکر : نقل از رسانه های دیگر ، به معنای تایید محتوای آن ها نیست ، صرفا جهت مستند بودن مطالب است
برخی از تصاویر در کروم یا فایر فاکس دیده نمی شود ، اگر تصویری را ندیدید ، بروزر دیگر را آزمایش کنید + نوشته شده در جمعه هشتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 10:27 توسط مدیر |