مولانا در مثنوی، داستانی آموزنده دارد:

فردی تمام دارایی خود را که یک خر بود از دست داده بود اما بی توجه به آنچه اتفاق افتاده است همصدا با دیگران به رقص و آواز پرداخته و فریاد می‌زد *«خر برفت و خر برفت و خر برفت»* و می رقصید
صبحگاهان که بیدار شد، فهمید که آن شعر و شعار و زیبایی و رقص و آواز ، برای از بین رفتن اموال خود او بوده است،

تعدادی از مردم سوریه در حالی به رقص و پایکوبی پرداخته‌اند که:

😡 بخش‌های وسیعی از توان نظامی و اقتصادی‌شان توسط اسرائیل بمباران شده و از بین رفته است😭
😡 همزمان بخش‌هایی از کشورشان توسط اسرائیل اشغال شده

و آنها شاد شاد هستند

شاید آنها اصولاً خبر نداشته باشند که چنین بلاهایی سرشان آمده است😱 زیرا رسانه‌های غربی، با روش سانسور حرفه‌ای خود، اخبار مهم را از دیدها پنهان کرده و اخبار بیهوده را، تزیین شده تحویل مردم می‌دهند
گاردین یکی از آن رسانه‌ها است که با تبلیغ شادی‌های مردم سوریه کلاً اشغالگری و بمباران‌های اسرائیل را سانسور نموده است و مطلبی در خصوص شادی مردم سوریه ساخته است
جالب آنکه به نوشته خود گاردین ، نویسنده سوری «مونا رافع » اسم مستعار است !!
مشخصا داستان سرائی رسانه ای غربی است تا حواس مردم پرت شود
رسانه‌های غربی همه همین گونه، بی طرف و مستقل هستند

گاردین چهارشنبه 18 دسامبر 2024 برابر با 28 آذرماه 1403 ساعت 10:00 GMT : ما سوری ها مانند افرادی در زنجیر هستیم که بالاخره آزاد شده اند. اما واقعیت رهایی آسان نیست



We Syrians are like people in chains who have finally broken free. But the reality of liberation is not easy



ما با ترس های جدید و منابع جدید سوگواری روبرو هستیم. با وجود همه اینها، شهر من حمص در شادی است


We are confronted by new fears, and new sources of mourning. Despite it all, my city of Homs is in a state of joy


دوستم با گریه به من زنگ زد او گفت که حمص آزاد شد. نزدیک بود اعصابم منفجر بشه آزاد شده، نه آزاد شده، نه آزاد شده، نه آزاد شده - تنها قطعیت این بود که شورشیان سوری وارد شهر شده و برخی از حومه های اطراف آن را تصرف کرده بودند.


My friend called me crying. Homs was liberated, she said. My nerves were about to explode. Liberated, not liberated, liberated, not liberated – the only certainty was that Syrian insurgents had entered the city and taken some of its surrounding countryside.



من تمام عمرم را در حمص زندگی کرده ام و با نام مستعار می نویسم تا دنیا از مردم شهر و غم و اندوه آنها آگاه شود. می خواستم صدای ما باشم. پس از محاصره حمص از سال 2011 تا 2014، دهه گذشته خشونت همیشه و محاصره مکرر مواد غذایی، سوخت و دارو را به همراه داشته است.



I have lived in Homs all my life, writing under a pseudonym so that the world would know about the people of the city and their sorrow. I wanted to be our voice. After the siege of Homs from 2011 to 2014, the past decade has brought ever-present violence and frequent blockades of food, fuel and medicine.



بخشی از داستان «خر برفت و خربرفت و خر برفت»:
سرایدار گفت: «اولا آنها چند نفر بودند و من یک نفر. زور من به آنها نمی رسید، از این گذشته، وقتی درویشها غذا خریدند و برگشتند، من فرصتی پیدا کردم که بیایم تو را خبر کنم. آمدم و دیدم تو هم مثل بقیه داری شادی می کنی و فریاد میزنی خر برفت و خر برفت و خر برفت. با خود گفتم که حتما با رضایت خودت خر را فروختند.»

درویش مسافر مات و مبهوت در گوشه خانقاه نشست و زیر لب گفت:«لال بشود زبانم که بدون فکر به حرکت در آمد و آواز خر برفت و خر برفت و خر برفت سرداد»

آخرین وضعیت پیشروی اسرائیل در جنوب سوریه

🔹شبکه تلویزیون العربی نوشت که چند روز پیش *نظامیان اسرائیلی با ورود به شهرک رسم الرواضی در حومه القنیطره، ساکنان آن را مجبور کردند که ظرف یک ساعت، خانه‌هایشان را تخلیه کنند.*

*ترجمه کامل مطلب را در آدرس زیر 👇👇👇 ببینید*



ما سوری ها مانند افرادی در زنجیر هستیم که بالاخره آزاد شده اند. اما واقعیت رهایی آسان نیست
مونا رافع
ما با ترس های جدید و منابع جدید سوگواری روبرو هستیم. با وجود همه اینها، شهر من حمص در شادی است

A large crowd of people waving flags.
سوری ها در حمص پس از آزادسازی شهر، 13 دسامبر 2024 جشن گرفتند. عکس: عارف وطاد/ خبرگزاری فرانسه/ گتی ایماژ
A man and two children painting a large mural that bears the words: ‘Free Syria’.
نقاشی دیواری جدید در حمص، 16 دسامبر 2024.
عکس: عارف وطاد/ خبرگزاری فرانسه/ گتی ایماژPhotograph: Aaref Watad/AFP/Getty Images
چهارشنبه 18 دسامبر 2024 ساعت 10:00 GMT
به اشتراک بگذارید
دوستم با گریه به من زنگ زد او گفت که حمص آزاد شد. نزدیک بود اعصابم منفجر بشه آزاد شده، نه آزاد شده، نه آزاد شده، نه آزاد شده - تنها قطعیت این بود که شورشیان سوری وارد شهر شده و برخی از حومه های اطراف آن را تصرف کرده بودند.
من تمام عمرم را در حمص زندگی کرده ام و با نام مستعار می نویسم تا دنیا از مردم شهر و غم و اندوه آنها آگاه شود. می خواستم صدای ما باشم. پس از محاصره حمص از سال 2011 تا 2014، دهه گذشته خشونت همیشه و محاصره مکرر مواد غذایی، سوخت و دارو را به همراه داشته است.
بنابراین وقتی شورشیان کنترل حماه ، شهری در غرب سوریه را به دست گرفتند، باورش سخت بود – اما می دانستیم که حمص بعدی خواهد بود. ساکنان از قبل از رسیدن شورشیان شروع به ذخیره مواد غذایی کرده بودند و در ساعت 5 بعدازظهر روز 7 دسامبر، روزی که آنها شروع به پیشروی به سمت حمص کردند، شهر تقریبا خالی بود و مغازه های آن بسته بودند.
ما نگران بودیم که نبردهایی که در حماه دیدیم برای روزها، هفته ها یا حتی ماه ها در حمص ادامه یابد. این شهر متشکل از فرقه‌های مختلف است - به ویژه جمعیت مسیحی، سنی و علوی. روابط بین این دو گروه حساس است. زخم های عمیق فراموش نمی شوند و همچنان خونریزی دارند. عصر آن روز، اخبار ادامه یافت: جنگجویان از دروازه ها شروع کردند، سپس وارد شهر شدند و به سمت محله الوائر و سپس به خالدیه پیشروی کردند. بدون هیچ گزارش قطعی از آنچه در خارج اتفاق می‌افتد، به صفحات خبری و فعالان فیس‌بوک، تلگرام و ایکس وابسته بودیم.
سپس، حدود نیمه شب، فعالان تایید کردند که حمص آزاد شده است. برای اطمینان به بالکن رفتم. همه چیز در تاریکی غوطه ور بود، برق همچنان خاموش بود. اما مردم از مناطق همجوار شعار «الله اکبر» سر دادند و ما می دانستیم که شهر آزاد شده است. واقعا باور نکردنی بود حمص در 14 سال گذشته رنج های فراوانی را متحمل شده است و اکنون سرانجام از دست بشار اسد و دیکتاتوری وحشیانه اش رهایی یافته است.
تماس ها از ساعات اولیه سحر از سوی مردم شروع شد که صلوات و تبریک خود را برای ما ارسال می کردند. مردم در خیابان های تاریک شروع به شعار دادن کردند و سپس مبارزان به سمت دمشق پیش رفتند. تا آن زمان، اسد به مسکو برده شده بود، جایی که ولادیمیر پوتین برای او پناهگاهی امن فراهم کرده بود .
روزی که مبارزان وارد حمص شدند، مردم به سمت میدان ساعت راهپیمایی کردند، جایی که 13 سال پیش، سوری ها در یکی از بزرگترین و خونین ترین تظاهرات علیه رژیم بدخواه اسد شرکت کردند. گلوله های شلیک شده این بار از شادی بود. مردان مبارزان را در آغوش می گرفتند و زنان زاغریت و فریادهای بلند صدای بلند می دادند. اولین بار بود که ما افراد مسلح را می دیدیم و می دانستیم که آنها سلاح های خود را علیه ما نمی گیرند.
روز بعد، مرکز شهر همچنان پر از مردمی بود که جشن می گرفتند. با بازگشت ساکنان آواره که سال ها منتظر این لحظه بودند، خودروها به حمص سرازیر شدند. دوستم از ادلب تماس گرفت و به من گفت که در شهر است و بسیاری از مردم حمص که در شمال آواره شده بودند در راه بازگشت هستند.

A man and two children painting a large mural that bears the words: ‘Free Syria’.
نقاشی دیواری جدید در حمص، 16 دسامبر 2024. عکس: عارف وطاد/ خبرگزاری فرانسه/ گتی ایماژ
هر خانه در حمص داستان یکی از اعضای خانواده را دارد که ناپدید، آواره یا شهید شده است. هر یک از این داستان ها شایسته گفتن هستند. و اکنون پس از این همه سال، مردم در حال تجربه آزادسازی حمص هستند. علیرغم همه چیز - داستان های وحشیانه ای که از زندان سدنایا ظاهر می شود، وضعیت آشفته رقه - شهر در شادی است. این شادی کامل نیست، زیرا بسیاری از زندانیان یا آواره ها برنگشته اند. شهر هم در حالت انتظار است، حالت ترس. این بار از زندانی شدن، ناپدید شدن یا آواره شدن نمی ترسیم. ما از آینده ای که ممکن است در انتظار ما باشد می ترسیم و برای همه سوری ها به بهترین ها امیدواریم.
رهایی زخم های کهنه را می کند. بسیاری از مردم حمص اعضای خانواده ای دارند که در سدنایا زندانی شده اند و هیچ چیز درباره آنها نمی دانند. آنها در حالی که منتظر خبر هستند، عکس های عزیزان خود را در فضای مجازی منتشر می کنند. آزادگانی که به شهر برگشته‌اند، خبر کسانی را برای ما آورده‌اند که برنگشته‌اند و احتمالاً کشته شده‌اند. رهایی آسان نیست. دهه ها بی عدالتی و ظلم را نمی توان یک شبه از بین برد. ما مردم عادی رویاپردازان رهایی هستیم - مانند مردمی که در زنجیر گرفتار شده‌اند و سرانجام آزاد شده‌اند.
• مونا رافع نام مستعار نویسنده ای است که در حمص زندگی می کند. ترجمه عمار عزوز



https://theguardian.com/commentisfree/2024/dec/18/liberation-syria-syrians-homs-city


حکایت خر برفت و خر برفت و خر برفت!

حکایت خر برفت و خر برفت و خر برفت: داستان های مثنوی معنوی مولانا سراسر پند است و اندرز. نکات اخلاقی و تربیتی در این داستان ها، فراوان است و هر کس می تواند با توجه به نتایج این داستان ها، شیوه و روش مناسب تری را برای زندگی انتخاب کند. در اکثر این داستان ها انسان را به خود بودن فرا می خواند و او را از نادانی، بی خبری، دورویی، ریاکاری و … باز می دارد. حکایت خر برفت و خر برفت و خر برفت نیز از جمله حکایت های آموزنده کتاب پربار مثنوی معنوی است. با چشمک همراه باشید.
حکایت خر برفت و خر برفت و خر برفت
در یکی از روزها درویش فقیری که از مال دنیا فقط یک الاغ داشت، تصمیم داشت که برای اینکه مقدار پولی دربیاورد راهی سفری طولانی به سمت شهر شود. بعد از یکی دور روز که توی راه بود به شدت گرسنه شد. با خود گفت: بهتر است به خانقاه – که محل زندگی درویش های این شهر است – بروم. حتما آن جا مقداری غذا برای من پیدا می شود و می توانم یک جای گرم و نرمی پیدا کنم و راحت بخوایم.
به همین خاطر شادی کنان از مردم شهر محل خانقاه را پرسید و به آن جا رفت. در خانقاه تعداد کمی از دراویش شهر با آنکه حال و روز خوبی نداشتند اما با همدبگر زندگی می کردند و ایام را به سختی می گذراندند.
وارد شدن درویش فقیر به خانقاه
درویش جلوی در خانقاه از الاغش پیاده شد. خر را به سرایدار خانقاه سپرد و به درویش های آن جا سلام و علیک کرد. دراویش خانقاه هم جواب سلامش را دادند و از رنگ و روی پریده، لب های خشک و چشم های سرخش فهمیدند که او به شدت گرسنه و تشنه و خسته است.
یکی از درویش های خانقاه که از بقیه تیزتر بود، وقتی چشمش به خر درویش افتاد، جلو آمد و به گرمی از او استقبال کرد. بعد رو به میهمان کرد و گفت: «ای مرد شما خیلی خسته به نظر می رسید لطفا کمی استراحت کن تا من غذایی برای شما و بقیه ی دوستان تهیه کنم.»

او با اشاره، یکی دو نفر دیگر از درویش ها را هم راه خود کرد و نقشه اش را برای آنها گفت. درویشها به سراغ سرایدار رفتند. خر میهمانشان را از او گرفتند و به بازار شهر بردند و فروختند. با پول خر، نان و غذای مفصلی تهیه کردند و به خانقاه برگشتند. آن شب درویش ها بعد از مدت ها خیلی خوشحال بودند و توانسته بودند شکم سیری غذا بخورند و دلی از عزا در آورند. آنها بعد از شام به پایکوبی پرداختند؛ همه دور آتشی که افروخته بودند، شادی می کردند و می گفتند: «خر برفت و خر برفت و خر برفت.»
هم صدا شدن درویش فقیر با شیادان
درویش مهمان بیچاره هم که فکر می کرد این برنامه ی هر شب آن هاست، با آنها هم صدا شده بود. او هم غذای خوبی خورده بود و استراحتی کرده بود و دیگر گرسنه و خسته نبود. بنابراین در شادمانی بقیه شرکت کرد و با آنها «خر برفت و خر برفت و خربرفت» خواند.
صبح زود درویش سرحال و پرانرژی از جا برخاست تا خرش را سوار شود و سفرش را ادامه دهد. هیچ کدام از درویش های خانقاه نبودند. آنها به خاطر این که چشمشان به درویش میهمان نیفتد، صبح زود به بیرون رفته بودند. درویش مسافر، از این که کسی را در خانقاه ندید، تعجب کرد.
بار سفرش را برداشت و به طرف سرایدار رفت و گفت: «خر من کو؟ باید سوارش شوم و بروم.»
سرایدار گفت: «دوسه نفر از درویشها دیشب خر تو را بردند و افروختند تا با پولش غذا بخرند.»
درویش میهمان گفت: «ای وااای؛ پس آن هم غذاهای رنگین و خوشمزه ای که دیشب من و درویش های دیگر خوردیم، با پول خرمن خریداری شده بود!! »، فورا گفت: «ای نامرد چرا نیامدی مرا خبر کنی؟ چرا به من نگفتی که آن درویشها دارند چه بلایی سر من می آورند؟»
سرایدار گفت: «اولا آنها چند نفر بودند و من یک نفر. زور من به آنها نمی رسید، از این گذشته، وقتی درویشها غذا خریدند و برگشتند، من فرصتی پیدا کردم که بیایم تو را خبر کنم. آمدم و دیدم تو هم مثل بقیه داری شادی می کنی و فریاد میزنی خر برفت و خر برفت و خر برفت. با خود گفتم که حتما با رضایت خودت خر را فروختند.»
درویش مسافر مات و مبهوت در گوشه خانقاه نشست و زیر لب گفت:«لال بشود زبانم که بدون فکر به حرکت در آمد و آواز خر برفت و خر برفت و خر برفت سرداد»
کاربرد ضرب المثل حکایت خر برفت و خر برفت و خر برفت
از آن روز به بعد به کسی که نا آگاهانه با دیگران هم صدا شود و با کسانی که نمی شناسد هم راهی کند، این مثل را می گویند.

منبع :



https://chashmak.ir/life/entertainment/حکایت-خر-برفت-و-خر-برفت-و-خر-برفت




مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم »




بخش 15 - فروختن صوفیان بهیمه مسافر را جهت سماع


✅ صوفیی در خانقاه از ره رسید
مرکب خود برد و در آخُر کشید

✅ آبکش داد و علف از دست خویش
نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش

✅ احتیاطش کرد از سهو و خباط
چون قضا آید چه سودست احتیاط

✅ صوفیان تقصیر بودند و فقیر
کاد فقراً ان یکن کفراً یبیر

✅ ای توانگر که تو سیری هین مخند
بر کژی آن فقیر دردمند

✅ از سر تقصیر آن صوفی رمه
خرفروشی در گرفتند آن همه

✅ کز ضرورت هست مرداری مباح
بس فسادی کز ضرورت شد صلاح

✅ هم در آن دم آن خرک بفروختند
لوت آوردند و شمع افروختند

✅ ولوله افتاد اندر خانقه
کامشبان لوت و سماعست و وله

✅ چند ازین صبر و ازین سه روزه چند
چند ازین زنبیل و این دریوزه چند

✅ ما هم از خلقیم و جان داریم ما
دولت امشب میهمان داریم ما

✅ تخم باطل را از آن می کاشتند
کانک آن جان نیست جان پنداشتند

✅ وان مسافر نیز از راه دراز
خسته بود و دید آن اقبال و ناز

✅ صوفیانش یک به یک بنواختند
نرد خدمتهای خوش می باختند

✅ گفت چون می دید میلانش به وی
گر طرب امشب نخواهم کرد کی

✅ لوت خوردند و سماع آغاز کرد
خانقه تا سقف شد پر دود و گرد

✅ دود مطبخ گرد آن پا کوفتن
ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن

✅ گاه دست افشان قدم می کوفتند
گه به سجده صفه را می روفتند

✅ دیر یابد صوفی آز از روزگار
زان سبب صوفی بود بسیارخوار

✅ جز مگر آن صوفیی کز نور حق
سیر خورد او فارغست از ننگ دق

✅ از هزاران اندکی زین صوفیند
باقیان در دولت او می زیند

✅ چون سماع آمد ز اول تا کران
مطرب آغازید یک ضرب گران

✅ خر برفت و خر برفت آغاز کرد
زین حرارت جمله را انباز کرد

✅ زین حرارت پای کوبان تا سحر
کف زنان خر رفت و خر رفت ای پسر

✅ از ره تقلید آن صوفی همین
خر برفت آغاز کرد اندر حنین

✅ چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع
روز گشت و جمله گفتند الوداع

✅ خانقه خالی شد و صوفی بماند
گرد از رخت آن مسافر می فشاند

✅ رخت از حجره برون آورد او
تا به خر بر بندد آن همراه جو

✅ تا رسد در همرهان او می شتافت
رفت در آخُر خر خود را نیافت

✅ گفت آن خادم به آبش برده است
زانک خر دوش آب کمتر خورده است

✅ خادم آمد گفت صوفی خر کجاست
گفت خادم ریش بین، جنگی بخاست

✅ گفت من خر را به تو بسپرده ام
من تو را بر خر موکل کرده ام

✅ از تو خواهم آنچ من دادم به تو
باز ده آنچ فرستادم به تو

✅ بحث با توجیه کن حجت میار
آنچ من بسپردمت وا پس سپار

✅ گفت پیغمبر که دستت هر چه برد
بایدش در عاقبت وا پس سپرد

✅ ور نه ای از سرکشی راضی بدین
نک من و تو خانه قاضی دین

✅ گفت من مغلوب بودم صوفیان
حمله آوردند و بودم بیم جان

✅ تو جگربندی میان گربگان
اندر اندازی و جویی زان نشان

✅ در میان صد گرسنه گرده ای
پیش صد سگ گربه پژمرده ای

✅ گفت گیرم کز تو ظلما بستدند
قاصد خون من مسکین شدند

✅ تو نیایی و نگویی مر مرا
که خرت را می برند ای بی نوا

✅ تا خر از هر که بود من وا خرم
ورنه توزیعی کنند ایشان زرم

✅ صد تدارک بود چون حاضر بدند
این زمان هر یک به اقلیمی شدند

✅ من که را گیرم که را قاضی برم
این قضا خود از تو آمد بر سرم

✅ چون نیایی و نگویی ای غریب
پیش آمد این چنین ظلمی مهیب

✅ گفت والله آمدم من بارها
تا ترا واقف کنم زین کارها

✅ تو همی گفتی که خر رفت ای پسر
از همه گویندگان با ذوق تر

✅ باز می گشتم که او خود واقفست
زین قضا راضیست مردی عارفست

✅ گفت آن را جمله می گفتند خوش
مر مرا هم ذوق آمد گفتنش

✅ مر مرا تقلیدشان بر باد داد
که دو صد لعنت بر آن تقلید باد

✅ خاصه تقلید چنین بی حاصلان
خشم ابراهیم با بر آفلان

✅ عکس ذوق آن جماعت می زدی
وین دلم زان عکس ذوقی می شدی

✅ عکس چندان باید از یاران خوش
که شوی از بحر بی عکس آب کش

✅ عکس کاول زد تو آن تقلید دان
چون پیاپی شد شود تحقیق آن

✅ تا نشد تحقیق از یاران مبر
از صدف مگسل نگشت آن قطره در

✅ صاف خواهی چشم و عقل و سمع را
بر دران تو پرده های طمع را

✅ زانک آن تقلید صوفی از طمع
عقل او بر بست از نور و لمع

✅ طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع
مانع آمد عقل او را ز اطلاع

✅ گر طمع در آینه بر خاستی
در نفاق آن آینه چون ماستی

✅ گر ترازو را طمع بودی به مال
راست کی گفتی ترازو وصف حال

✅ هر نبیی گفت با قوم از صفا
من نخواهم مزد پیغام از شما

✅ من دلیلم حق شما را مشتری
داد حق دلالیم هر دو سری

✅ چیست مزد کار من دیدار یار
گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار

✅ چل هزار او نباشد مزد من
کی بود شِبهِ شَبَه دُر عَدَن

✅ یک حکایت گویمت بشنو بهوش
تا بدانی که طمع شد بند گوش

✅ هر که را باشد طمع الکن شود
با طمع کی چشم و دل روشن شود

✅ پیش چشم او خیال جاه و زر
همچنان باشد که موی اندر بصر

✅ جز مگر مستی که از حق پُر بود
گرچه بدهی گنجها او حُر بود

✅ هر که از دیدار برخوردار شد
این جهان در چشم او مردار شد

✅ لیک آن صوفی ز مستی دور بود
لاجرم در حرص او شبکور بود

✅ صد حکایت بشنود مدهوش حرص
در نیاید نکته ای در گوش حرص



منبع : سایت گنجور





https://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar2/sh15