تا 20 سال قبل ، اوائل قرن 21 ، رسانه‌ها در انحصار چندین شرکت مطبوعاتی و رسانه‌ای بود که عمدتاً در اختیار یهودیان قرار داشت، آنان جهت غفلت همه مردم از غارت‌ها و جنایاتی که انجام می‌دهند در رسانه‌ها و تیتر آنها، همواره شادی آفرینی می‌کردند
در آن دوران، رسانه‌ها پر بود از جشن‌ها، جشنواره‌ها ، کنسرت‌ها ، و بسیاری از مراسم دیگر، که خواسته و ناخواسته، به مردم شادی تزریق نموده و جوانان را امیدوار می‌کرد
اما امروزه ، شبکه‌های اجتماعی توسط همان انحصارطلبان ایجاد شد، تا با توهمی که داشتند همه مردم را به یک سمت و سو ببرند
از قضا سرکنگبین صفرا فزود، این شبکه‌ها ، موجب آن شد تا هر کسی هر چه که می‌خواهد بگوید ، و این بار، آن نظم پادگانی، رسانه‌ای سانسورچی لیبرال دمکراسی دروغ گو ، که به اسم آزادی، و «حق دانستن مردم»، شدیدترین اختناق را عملیاتی می‌کرد، از بین رفت
به طور طبیعی افراد، از مطالبی که دور و بر آنها می گذرد، مطلع شده و انتقاد، جای شادی را گرفت
این مخصوص یک کشور نبود، که فقط در یک کشور خاص اتفاق بیفتد، بلکه در همه جهان و خصوصاً کشورهای غربی (که در دیوارهای پولادین نامرئی رسانه‌ها گرفتار بودند) بیش از همه دیده شد
امروزه متفکران غربی، از آینده جوانان خود نگران شده، و همان‌ها ، خواستار محدودیت‌هایی برای شبکه‌های اجتماعی هستند و به دنبال به دست آوردن راه حل‌هایی جهت دادن امید به جوانان می گردند
اما ظاهراً دیر شده است

آتلانتیک 31 ژانویه 2024 جوجه های کوچولو آمریکا را خراب می کنند

Chicken Littles Are Ruining America

در حدود سال 1970 ، شخصیت آمریکایی تغییر کرد. در دهه‌های قبل، مردم تمایل داشتند خودشان را بر اساس نقش‌های اجتماعی که بازی می‌کردند تعریف کنند: من یک کشاورز، معلم، خانه‌دار، کشیش هستم. اما پس از آن فرهنگ فردگرایانه تری حاکم شد. جوزف وروف روانشناس دانشگاه میشیگان و همکارانش نظرسنجی های ملی انجام شده در سال های 1957 و 1976 را با هم مقایسه کردند و به تغییر قابل توجهی در تعریف خود افراد پی بردند : ذهنیت جمعی و "یکپارچه اجتماعی" با ذهنیت "شخصی یا فردی" جایگزین می شد. نسخه راست‌گرایانه این فردگرایی (که بر آزادی اقتصادی تأکید می‌کرد) و نسخه چپ (که بر آزادی سبک زندگی تأکید می‌کرد) متفاوت بود، اما این آزادی فردی بود. این فرهنگ فردگرایی بیانگر با یک داستان روی جلد در سال 1997 در Fast Company با عنوان "برند شما را صدا زد"، که در آن تام پیترز، استاد برجسته مدیریت روز ، اعلام کرد که "ما مدیران عامل شرکت های خود هستیم، به نوعی از مرگ گرایید: من شرکت.»

SOMETIME AROUND 1970, the American personality changed. In prior decades, people tended to define themselves according to the social roles they played: I’m a farmer, teacher, housewife, priest. But then a more individualistic culture took over. The University of Michigan psychologist Joseph Veroff and his colleagues compared national surveys conducted in 1957 and 1976 and found a significant shift in people’s self-definition: A communal, “socially integrated” mindset was being replaced with a “personal or individuated” mindset. The right-wing version of this individualism (which emphasized economic freedom) and the left-wing version (which emphasized lifestyle freedom) were different, but it was individual freedom all the way down. This culture of expressive individualism hit a kind of apotheosis with a 1997 cover story in Fast Company headlined “The Brand Called You,” in which Tom Peters, the leading management guru of the day, declared that “we are CEOs of our own companies: Me Inc.”


اما تغییرات فرهنگی تمایل به داشتن ریتم سبک آونگی دارد و ما اکنون در طلوع مرحله جمعی دیگری هستیم. متأسفانه، این فرهنگ جدید کمونالیسم دارای مشکلات بزرگی است.

But cultural change tends to have a pendulum-style rhythm, and we are now at the dawn of another collective phase. Unfortunately, this new culture of communalism has got some big problems.


این متن در ترجمان با عنوان «🎯 چرا این روزها برای اینکه آدم خوبی به حساب آیید، باید بدبین و معترض باشید؟» منتشر شده است و گزیده هایی از آن دارد

🔴 معمولاً دهه‌های انتهای قرن بیستم را دورۀ رشد «فردگرایی» می‌دانند، اما شاخصۀ قرن بیست‌و‌یکم، برآمدن نوع مخصوصی از فرهنگ جمعی است که بسیار سیاسی و بسیار بدبین است. در این فرهنگ تازه، چه پیرو جناح راست باشید، که شعارش بازگرداندن عظمت ملی و اخراج مهاجران باشد، چه پیرو جناح چپ، که عدالت اجتماعی می‌خواهد، هویت خود را براساس ایستادگی در برابر ساختارهای مسلط جامعه تعریف می‌کنید. گروه‌های فعال در هر دو طرفِ این شکاف سیاسی بیشتر به‌واسطۀ حس تهدید مشترک و تجربۀ سرکوب جمعی با هم متحد می‌شوند، نه علایق مشترک.

🔴 فرهنگ جمعیِ کنونی بر این باور مشترک استوار است که جامعه نابود شده است، سیستم‌ها فاسد هستند، بازی پر از فریبی در جریان است، بی‌عدالتی غلبه یافته و نخبگان پول‌دوست در کمینمان نشسته‌اند؛ و ما همبستگی و معنا را در مقاومت دسته‌جمعی دربرابر ظلم می‌یابیم.

🔴 یک نسخۀ راست‌گرا و یک نسخۀ چپ‌گرا از این فرهنگ جمعی وجود دارد، اما نقطۀ مشترک آنها همان ایدۀ مانویان یعنی «ما دربرابر آن‌ها» است. افراد در این فرهنگ نه به دلیل همکاری، بلکه به دلیل خشم مشترک از امور مشابه با هم پیوند می‌خورند. به‌این‌ترتیب، خشم و بدبینی و اعتراض به نوعی کارت عضویت تبدیل شده است، به نشانۀ نهایی اینکه شما در جبهۀ خوب‌ها هستید. اگر تحلیل شما از مسائل جهان بدبینانه نیست، ساده‌لوح، فاقد تیزبینی و حساسیت اخلاقی، و همدستِ وضعیت موجود هستید.

🔴 در فرهنگ فعلی کسانی اعتبار و احساس تعلق دارند که تاحدممکن جهان را تیره‌وتار می‌‌بینند. بنابراین، مهم نیست که در بیرون چه اتفاقی در حال رخ‌دادن است، به‌هرحال، به نفع شماست که دنیا را مثل یک ویران‌شهر ببینید.

https://tarjomaan.com/همه-ناراضیاند؛-اما-آیا-این-خشم-عمومی/


*متن کامل را در آدرس زیر 👇👇👇 ببینید*

ایده ها
جوجه های کوچولو آمریکا را خراب می کنند
رستاخیز می تواند به یک پیشگویی خود تحقق بخش تبدیل شود.

نوشته دیوید بروکس


مجموعه ای از چهره هایی که احساسات منفی را نشان می دهند
تصویرسازی توسط The Atlantic. منابع: آرمسترانگ رابرتز / Retrofile / Getty; Chaloner Woods / Getty; لامبرت / گتی.
31 ژانویه 2024

در حدود سال 1970 ، شخصیت آمریکایی تغییر کرد. در دهه‌های قبل، مردم تمایل داشتند خودشان را بر اساس نقش‌های اجتماعی که بازی می‌کردند تعریف کنند: من یک کشاورز، معلم، خانه‌دار، کشیش هستم. اما پس از آن فرهنگ فردگرایانه تری حاکم شد. جوزف وروف روانشناس دانشگاه میشیگان و همکارانش نظرسنجی های ملی انجام شده در سال های 1957 و 1976 را با هم مقایسه کردند و به تغییر قابل توجهی در تعریف خود افراد پی بردند : ذهنیت جمعی و "یکپارچه اجتماعی" با ذهنیت "شخصی یا فردی" جایگزین می شد. نسخه راست‌گرایانه این فردگرایی (که بر آزادی اقتصادی تأکید می‌کرد) و نسخه چپ (که بر آزادی سبک زندگی تأکید می‌کرد) متفاوت بود، اما این آزادی فردی بود. این فرهنگ فردگرایی بیانگر با یک داستان روی جلد در سال 1997 در Fast Company با عنوان "برند شما را صدا زد"، که در آن تام پیترز، استاد برجسته مدیریت روز ، اعلام کرد که "ما مدیران عامل شرکت های خود هستیم، به نوعی از مرگ گرایید: من شرکت.»


اما تغییرات فرهنگی تمایل به داشتن ریتم سبک آونگی دارد و ما اکنون در طلوع مرحله جمعی دیگری هستیم. متأسفانه، این فرهنگ جدید کمونالیسم دارای مشکلات بزرگی است.

کمونالیسم قرن بیست و یکم نوعی کمونالیسم خاص است. برای شروع، از نظر اجتماعی بسیار آگاهانه و سیاسی است. چه در جناح راست MAGA باشید و چه در جناح چپ عدالت اجتماعی، هویت خود را با نحوه ایستادگی در برابر آنچه که ساختارهای مسلط جامعه تصور می کنید، تعریف می کنید. گروه‌ها در هر طرف شکاف سیاسی، کمتر به واسطه عواطف مشترک کنار هم قرار می‌گیرند تا احساس مشترک تهدید، تجربه سرکوب جمعی. فرهنگ جمعی امروزی بر این باور مشترک استوار است که جامعه شکسته است، سیستم‌ها پوسیده شده‌اند، بازی تقلب شده است، بی‌عدالتی غالب است، نخبگان بدخواه به دنبال ما هستند. ما همبستگی و معنا را در مقاومت در برابر ظلم آنها با هم می یابیم. باز هم، یک نسخه جناح راست («من تاوان تو هستم» دونالد ترامپ) و یک نسخه چپ (جامعه متقاطع گروه های ستمدیده) وجود دارد، اما آنچه که آنها به اشتراک می گذارند، مانوی بودن ما در مقابل آنها است. جنگ فرهنگی به زندگی شکل و معنا می بخشد.

دانشمندان علوم اجتماعی مجبور شده اند عبارات جدیدی را برای درک این مجموعه از نگرش ها و عملکردهای فرهنگی ارائه دهند. در سال 2015، جاناتان هایت و گرگ لوکیانوف "محافظت انتقام جویانه" را شناسایی کردند ، این همان چیزی است که وقتی یک اوباش آنلاین گرد هم می آیند تا تهدیدی را که از سوی یک ظالم می شود، مجازات کنند. هنریکه کاروالیو و آناستازیا چمبرلن مفهوم «همبستگی خصمانه» را برای توصیف راه هایی که اقدام تلافی جویانه مردم را در برابر دشمنانشان پیوند می دهد، توسعه دادند. این شیوه جمع گرایی ما را در جوامع جاسازی می کند – اما آنها جوامع دوستانه نیستند. آنها عصبانی هستند

در این فرهنگ، مردم نه به این دلیل که با یکدیگر همکاری می‌کنند، بلکه به این دلیل که از چیزهای مشابه خشمگین هستند، احساس پیوند می‌کنند. کلمه woke را در نظر بگیرید ، که آنقدر سیاسی شده است، و به شیوه های شلخته زیادی به کار رفته است، که عمر مفید خود را از دست داده است. اما زمانی که وارد جریان اصلی شد - زمانی بین سال‌های 2008 تا 2013 - پیشنهاد کرد که شما می‌توانید به دایره روشنفکران، حلقه درونی تعلق اجتماعی، به سادگی با اتخاذ شیوه‌ای از آگاهی وارد شوید. بیدار بودن به معنای درک جهان به شیوه ای خاص بود، برای درک اینکه چقدر همه چیز وحشتناک است. شما با نشان دادن اینکه به اندازه کافی روشن فکر هستید که پوسیدگی فراگیر چیزها را ببینید، همبستگی را ایجاد کردید.


به این ترتیب، بدبینی به یک نشان عضویت تبدیل می شود - نشانه نهایی این است که شما با افراد خوب طرف هستید. اگر تحلیل شما آخرالزمانی نیست، ساده لوح هستید، فاقد فوریت اخلاقی هستید و با وضعیت موجود شریک هستید.

این فرهنگ پیاپی پیامبران عذاب را در طیف ایدئولوژیک تولید کرده است، افرادی که شجاعت اخلاقی خود را با به تصویر کشیدن وضعیت تا حد امکان منفی تثبیت کردند. در سال 2016، مایکل آنتون، سخنرانی‌نویس محافظه‌کار، جناح راست ترامپ را با مقاله «انتخابات پرواز 93» متحد کرد ، که استدلال می‌کرد که باید اقدامات ناامیدکننده‌ای برای جلوگیری از سقوط آمریکا به سمت ویرانی‌اش انجام شود. ترامپ با سخنرانی خود در مراسم تحلیف «قتل عام آمریکایی» ادامه داد و کشور را به عنوان یک دیستوپی آشفته نشان داد. فاجعه پردازی روزانه به یکی از عناصر اصلی گفتمان جمهوری خواهان تبدیل شده است. به عنوان مثال، در اینجا متنی از ویدئویی است که یک نماینده ایالات متحده در 4 ژوئیه گذشته برای هواداران خود ارسال کرد:

سلام بچه ها، اندی اوگلز عضو کنگره اینجاست، برای شما چهارم ژوئیه شاد و پر برکت آرزو می کنم. هی، پدران بنیانگذار ما را به یاد بیاور. این ما مردم هستیم که مسئول این کشور هستیم، نه یک اقلیت چپ. ببینید، چپ ها می خواهند کشور و خانواده ما را نابود کنند و دنبال شما می آیند. چهارم تیر ماه مبارک باد. در امان باشید. خوش بگذره خدا به داد آمریکا برسه

به عبارت دیگر: چپ به دنبال شما می آید تا خانواده شما را نابود کند! از هات داگ لذت ببرید


اما بدبینی به همان اندازه فراگیر در چپ حاکم است. روحیه خوش بینانه باراک اوباما و لین مانوئل میراندا - که در آن پیشرفت نژادی آهسته اما پیوسته تلقی می شد - جای خود را به بدبینی غیرقابل حل تا-نهیسی کوتس و نظریه پردازان انتقادی نژاد داد. بدبینی افراطی در حال حاضر موضع اصلی گفتگو است. این توییت از تیلور لورنز، نویسنده واشنگتن پست، این حال و هوا را به تصویر می کشد: «مردم می گویند چرا بچه ها اینقدر افسرده هستند؟ این باید تلفن های آنها باشد! اما هرگز به این واقعیت اشاره نکنید که در طول یک بیماری همه گیر مرگبار مداوم [با] نابرابری ثروت، 0 شبکه امنیت اجتماعی/امنیت شغلی، در شرایطی که تغییرات آب و هوایی دنیا را پخته می کند، در یک صحنه جهنمی سرمایه داری زندگی می کنیم.

این حس عمیق بدبینی به ویژه در میان جوانان بیشتر و بیشتر شده است. بر اساس نظرسنجی های Monitoring the Future که از سال 1975 نگرش دانش آموزان دبیرستانی را دنبال می کند، از حدود سال 2004، سهم دانش آموزان کلاس دوازدهم آمریکایی که می گویند "امید داشتن به دنیا سخت است" افزایش یافته است . تعداد دانش‌آموزان کلاس دوازدهم افزایش می‌یابد که با این جمله موافق هستند: «هر بار که سعی می‌کنم پیشرفت کنم، چیزی یا کسی مانع من می‌شود». از سال 2012، سهم دانش آموزان کلاس دوازدهم که انتظار دارند مدرک تحصیلات تکمیلی یا شغل حرفه ای دریافت کنند، به شدت کاهش یافته است.

فرهنگ حاکم این نگرش ها را پرورش می دهد. اما بین بسیاری از این ادراکات منفی و واقعیت واقعی شکاف بزرگی وجود دارد. برای مثال، از اواسط دهه 1970، تعداد زنانی که مدارک دانشگاهی و فارغ التحصیل شده اند، و در جایگاه های رهبری در جامعه قرار گرفته اند، به طور چشمگیری افزایش یافته است. دستمزد زنان نیز بسیار بالاتر از نسل های قبلی است. با این حال، همانطور که ژان تونگ روان‌شناس در کتاب نسل‌ها نشان می‌دهد ، دختران نوجوان امروزی بیشتر از دختران نوجوان دهه 70 معتقدند که زنان مورد تبعیض قرار می‌گیرند. مطمئناً این تا حدودی به این دلیل است که امواج متوالی فمینیسم، آگاهی زنان را نسبت به تبعیض مداوم افزایش داده است. اما زنان با این اقدامات به طور معناداری بهتر عمل می کنند، و با این حال زنان جوان احساس بدتری دارند.


سال‌ها پیش، من تست دادم تا یکی از مجریان برنامه CNN Crossfire باشم . قبل از ممیزی، یکی از تهیه کنندگان من را کنار کشید و به من گفت که کلید نمایش آن چیزی نیست که شما می گویید. نه، کلید نمایش، به من گفته شد، این بود که وقتی طرف مقابل در حال صحبت است، باید ظاهری خشمگین به تن داشته باشید. آن نگاه خشم تحقیرآمیز، که دوربین ها در نماهای نزدیک نشان دادند، چیزی بود که به نمایش نیرو داد و بینندگان را درگیر نگه داشت. در دهه‌های پس از آن، تاکر کارلسون، که یکی از مجریان کراس فایر بود ، با این نگاه - دهان بسته، چشم‌های باریک، ابروهای درهم رفته - به شهرت و ثروت تبدیل شده است. او با یک بیان می گوید که «آنها» کشور را به هم می ریزند و «ما» باید خشمگین شویم. تاکر اتفاقاً در سمت راست است، اما میلیون‌ها نفر در چپ و راست اکنون از دریچه‌ای تحریف‌کننده مانند او به دنیا نگاه می‌کنند.

فرهنگ کنونی به کسانی که دنیا را تا حد امکان منفی می بینند، موقعیت و تعلق می بخشد. هنگامی که مردم این را یاد گرفتند، جهان را به عنوان یک بازی گرسنگی - مانند منظره جهنم - درک کردند .

این منفی بودن همه چیز را اشباع می کند. همانطور که درک تامپسون از آتلانتیک اخیراً اشاره کرد ، اکنون بیش از 5500 پادکست در عنوان خود کلمه تروما را دارند. زندگی سیاسی از طریق یک ظرفیت منفی دیده می شود. نظرسنجی YouGov از 33000 آمریکایی نشان داد که هر دو طرف بحث سیاسی معتقدند که در حال شکست هستند . لیبرال ها فکر می کنند که کشور درست پیش می رود. محافظه کاران متقاعد شده اند که کشور به سمت چپ حرکت می کند. دیدگاه شما هر چه باشد، به نظر می رسد همه چیز رو به پایین است.

حتی مؤسساتی به سلامت مادری نیز وحشتناک دیده می‌شوند. در ماه دسامبر، وکس مقاله‌ای با عنوان «چگونه هزاره‌ها یاد گرفتند که از مادر شدن می‌ترسند» منتشر کرد . چند هفته قبل از آن، نیویورکر «اخلاق داشتن بچه‌ها در دنیایی در حال سوختن و غرق شدن» را منتشر کرد . در دوره‌های قبلی، مردم برای دیدن والدین به‌عنوان تجربه‌ای چالش‌برانگیز اما عمیقاً پاداش‌دهنده و سرشار از عشق فرهنگ‌سازی شده بودند. اکنون مادری به عنوان یک نمایش چرندی پس از آخرالزمان در نظر گرفته می شود. کتاب هایی که اخیراً در مورد مادری منتشر شده اند عبارتند از Mom Rage , Screaming on the Inside و All the Rage .


در فرهنگی که منفی بافی با درستکاری همسو است، هر چیز خوبی را می توان نشانه ای از امتیاز نابجا دانست. و اگر تصادفاً کسی لذت را تجربه کرد، آنقدر بی احساس نباشید که آن را در ملاء عام اعتراف کنید، زیرا این امر نشان می دهد که شما به درستی با مظلومان هم پیمان نیستید: ریچل کوهن، "زمانی که شروع به پرسیدن از زنان در مورد تجربیات آنها به عنوان مادر کردم." در آن مقاله Vox نوشت : «من از تعداد افرادی که با لحن گنده‌گی اعتراف کردند و تنها پس از تحت فشار قرار گرفتن، اعتراف کردند که با شریک زندگی خود هماهنگی‌های عادلانه‌ای داشتند و حتی عاشق مادر شدن بودند، متحیر شدم، اما بعید بود که هیچ یک از آن‌ها را علنی بگویند. انجام این کار ممکن است برای کسانی که تجربیات آنها مثبت نبوده یا کسانی که در روابط ناامیدکننده تر هستند، غیر حساس به نظر برسد. برخی نیز نگران بودند که خیانت به اشتیاق بیش از حد برای فرزندپروری می تواند جنبه های ذات گرایانه را از بین ببرد یا از اهداف بزرگتر فمینیستی کم کند. اعتراف علنی به اینکه مادر بودن را دوست دارید و از آن لذت می برید به عنوان خیانت به فمینیسم تلقی می شود.

فرهنگ منفی گرایی جمعی تأثیر مخربی بر سطح اعتماد داشته است: بر اساس نظرسنجی انجام شده توسط American National Election Studies، در سال 1964، 45 درصد از آمریکایی ها گفتند که می توان به اکثر مردم اعتماد کرد. آن نظرسنجی دیگر این سؤال را نمی‌پرسد، اما یک نظرسنجی دانشگاه شیکاگو دقیقاً همان سؤال را از آمریکایی‌ها در سال 2022 پرسید و نشان داد که این تعداد اکنون به 25 درصد رسیده است . بر اساس نظرسنجی مرکز تحقیقات پیو در سال 2019 ، 73 درصد از بزرگسالان زیر 30 سال معتقدند که در بیشتر مواقع، مردم فقط مراقب خود هستند. هفتاد و یک درصد می گویند که اکثر مردم "اگر فرصتی پیدا کنند سعی می کنند از شما سوء استفاده کنند."

روابط انسانی از منظر قدرت و استثمار نگریسته شده است. نهادها اساساً نامشروع و تقلبی فرض می شوند. دوستی که در استنفورد تدریس می‌کند اخیراً به من گفت که بسیاری از دانش‌آموزان او تصور نمی‌کنند که او برای خدمت به شاگردانش یا به دنبال خیر و صلاح آنها به تدریس رفته است. در عوض، آنها او را به عنوان یک چرخ دنده در سیستم فاسد می بینند که آنها را پایین نگه می دارد. اخیراً، جمله‌ای در The Chronicle of Higher Education در مقاله‌ای در مورد اینکه راج چتی، اقتصاددان، آزمایشگاه تحقیقاتی خود را در هاروارد چگونه اداره می‌کند، شگفت‌زده شدم . چتی مهم ترین دانشمند علوم اجتماعی در آمریکا در حال حاضر است، به دلیل کار افشاگرانه اش در مورد رابطه بین نابرابری درآمد و فرصت های زندگی. ممکن است به طور منطقی شروع به کار در آزمایشگاه او را به عنوان یک افتخار فوق العاده، یک تجربه آموزشی عالی و یک سکوی پرتاب حرفه ای بدانید. اما چند تن از دستیاران او این را نمی دیدند. کرونیکل گزارش داد : « بعد از دریافت کمک هزینه تحصیلی ، برخی از کارمندان گفتند که آنها همچنین از یافتن فرهنگ کار بیش از حد که آنها را سرخ کرده بود، ناراحت می‌کردند، اما احساس می‌کردند که مجبور می‌شوند برای دریافت توصیه نامه به یک دکترای برتر تحت تأثیر قرار بگیرند. برنامه.” اگر سیستم را مشروع می‌بینید، احتمالاً این فرصت را خواهید دید که سخت برای یک محقق متحول کار کنید تا به عنوان بخشی از یک تیم بزرگ به دستاوردهای بزرگ دست پیدا کنید. اگر سیستم را نامشروع می‌بینید، آن کار سخت فقط نوعی استثمار است که شما را «سرخ» می‌کند. اگر سیستم را مشروع می‌دانید، تحت تأثیر قرار دادن مربیان فرصتی برای کسب احترام کسانی است که احترام آنها ارزش دارد. اگر سیستم را غیرقانونی می بینید، کل تجارت توصیه نامه یک بازی تقلبی است که به افراد مسلط اجازه می دهد وضعیت خود را حفظ کنند.


آخرین دوره قبلی ما از جمع گرایی آخرالزمانی، دوره مک کارتی بود. در آن زمان، راینهولد نیبور، متکلم، متوجه شد که هم‌پیمانان ضد کمونیست‌های او دائماً می‌خواهند «از دشمن با قدرت کافی منفور شود». مخالفت با کمونیسم کافی نبود. باید در لحظات جمعی نفرت گروهی شرکت کرد. در همین حال، در سمت چپ، روشنفکران نسبت به عصر قریب الوقوع فاشیسم آمریکا هشدار دادند. این حالت تشدید خشم منجر به چیزی شد که نیبور آن را «سخت آپپلتیکی» نامید، ناتوانی در دیدن جهان آنگونه که هست، بلکه فقط آن عناصر کابوس‌واری را توجیه می‌کند که نفرت و خشم شما را منشأ عزت نفس شما هستند.

خیلی زود، سفتی آپپلکسی به حالت پیش فرض دیدن اشیا تبدیل می شود. این به توانایی درک دقیق واقعیت آسیب می رساند. یکی از اسرار بزرگ این لحظه سیاسی این است که چرا همه نسبت به اقتصاد احساس وحشتناکی دارند در حالی که در واقع وضعیت خوبی دارند. تولید ناخالص داخلی در حال رشد است، تورم در حال کاهش است، به نظر می رسد نابرابری درآمد کاهش می یابد، دستمزدهای واقعی در حال افزایش است، بیکاری کم است، بازار سهام در حال رسیدن به اوج های جدید است. و با این حال بسیاری از مردم متقاعد شده اند که اقتصاد پوسیده است. اینها فقط جمهوری خواهانی نیستند که نمی خواهند بپذیرند که در زمان یک رئیس جمهور دموکرات اوضاع خوب پیش می رود. شکاف واقعی نسلی است. در نظرسنجی اخیر نیویورک تایمز / کالج سینا ، 62 درصد از افراد بالای 65 سال که در سال 2020 به جو بایدن رای دادند گزارش دادند که اقتصاد "عالی" یا "خوب" است - اما از طرفداران بایدن در رده سنی 18 تا 29، تنها 11 درصد می گویند. اقتصاد عالی یا خوب است، در حالی که 89 درصد می گویند "فقیر" یا "فقط منصفانه است".

آیا این به این دلیل است که اقتصاد به ویژه برای جوانان بد است؟ این چیزی نیست که داده ها نشان می دهند. همانطور که تونگ اشاره کرده است ، درآمد متوسط ​​خانوارهای هزاره، با تعدیل تورم، بسیار بیشتر از درآمد متوسط ​​خانوارهای نسل خاموش، بومرها و نسل X در زمان مشابهی از زندگی خود است. آنها سالانه 9000 دلار بیشتر از خانواده های Gen X و 10000 دلار بیشتر از خانواده های Boomer در همان سن درآمد دارند. درآمد خانوار برای بزرگسالان جوان در بالاترین حد تاریخی است، در حالی که نرخ مالکیت خانه برای بزرگسالان جوان با نسل های قبلی قابل مقایسه است. همه اینها نشان می دهد که تفاوت در تجارب نسلی اقتصادی نیست. روانی است


من می توانم ببینم که چرا ، در دنیای تنهایی، مردم جامعه ای را که منفی گرایی جمعی ارائه می دهد، در آغوش می گیرند. همانطور که دیوید فرنچ، ستون نویس نیویورک تایمز اشاره کرده است ، گردهمایی های ترامپ مملو از خشم است، اما ویژگی آنها یک فضای جشن، احساس تعلق متقابل است. مهاجران ممکن است خون آمریکا را مسموم کنند، اما ما از خواندن "YMCA" با هم لذت می بریم.

منفی نگری به شما کمک می کند تا باهوش به نظر برسید. در یک مطالعه کلاسیک در سال 1983 توسط روانشناس ترزا آمابیل، نویسندگان نقدهای منفی کوبنده کتاب نسبت به نویسندگان نقدهای مثبت، باهوش تر تلقی شدند. افرادی که از نظر فکری ناامن هستند، معمولاً منفی هستند، زیرا فکر می کنند این کار قدرت مغز آنها را نشان می دهد.

اعتقاد به تئوری‌های توطئه باطل می‌تواند عزت نفس شما را نیز تقویت کند: شما ذهن برتری هستید که در زیر سطح به قلمروهای پنهانی می‌بینید که در آن کبال‌های شیطانی واقعاً جهان را اداره می‌کنند. شما دانش واقعی از نحوه کار جهان دارید، که توده ها آنقدر ساده لوح هستند که نمی توانند ببینند. تئوری های توطئه شما را در نقش قهرمان حقیقت گو قرار می دهند. پارانویا مواد افیونی کسانی است که می ترسند بی اهمیت باشند.

مشکل این است که اگر احساسات منفی را به هم بریزید، احساسات منفی شما را به هم می ریزند و در نهایت زندگی شما را تسخیر می کنند. تمرکز بر روی منفی، منفی گرایی را افزایش می دهد. همانطور که جان تیرنی و روی اف. باومایستر در کتاب خود به نام « قدرت بد» اشاره می‌کنند ، اگر جهان را از دریچه آسیب‌های جمعی تفسیر کنید، ممکن است تحت تأثیر امواج خود تداوم‌دهنده ترس، خشم و نفرت قرار بگیرید. شما احتمالاً در یک مارپیچ روان رنجور قرار می گیرید، که در آن بیشتر احتمال دارد وقایع را منفی تلقی کنید، که باعث می شود احساس وحشتناکی داشته باشید، که باعث می شود نسبت به تهدیدها هوشیارتر شوید، که باعث می شود حتی رویدادهای منفی بیشتری را درک کنید، و در ادامه . علاوه بر این، منفی گرایی بسیار مسری است. وقتی اطرافیان ما بدبین، خشمگین و خشمگین هستند، به زودی ما نیز به این شکل تبدیل خواهیم شد. اینگونه است که فرهنگ امروزی روان رنجورخویی توده ای را به وجود آورده است.


به نظر می رسد مشکل روان رنجوری به ویژه در سمت چپ حاد است. طبق یک مطالعه در سال 2022 توسط اپیدمیولوژیست های روانپزشکی ، در طول یک دهه گذشته یا بیشتر، نرخ افسردگی برای همه بزرگسالان جوان در حال افزایش بوده است، اما همه گروه ها را به طور یکسان تحت تاثیر قرار نداده است. زنان جوان لیبرال بالاترین افزایش سطح افسردگی را تجربه کردند. زنان جوان لیبرال نیز بیشترین احتمال ابتلا به افسردگی را دارند و پس از آن مردان جوان لیبرال، زنان جوان محافظه‌کار و مردان جوان محافظه‌کار کمترین افسردگی را تجربه می‌کنند. چرا باید اینطور باشد؟

در ادبیات اساسی در مورد چگونگی تلاقی شادی با ایدئولوژی، یکی از قوی‌ترین یافته‌ها این است که محافظه‌کاران شادتر از مترقی‌ها هستند. این مدت‌ها با این واقعیت توضیح داده شده است که محافظه‌کاران بیشتر متاهل می‌شوند و به کلیسا می‌روند، دو فعالیتی که با سطوح شادی بالاتر مرتبط هستند. (همچنین، ممکن است محافظه‌کاران واقعی، طبق تعریف، از وضعیت موجود رضایت بیشتری داشته باشند.)

اما توضیح دیگری برای این پدیده که به نظر من قانع کننده است این است که گفتمان چپ معاصر تمایل دارد حس اختیار را از مردم سلب کند، چیزی که روانشناسان آن را «مرکز کنترل درونی» می نامند. به عنوان مثال، در یک نظرسنجی در سال 2022، 53 درصد از کسانی که خود را "بسیار لیبرال" می دانند، با این جمله موافق هستند که "زنان در ایالات متحده به دلیل تبعیض جنسی، امیدی به موفقیت ندارند." در همین حال، 59 درصد از افرادی که خود را «بسیار لیبرال» می‌خوانند با این جمله موافقند که «اقلیت‌های نژادی در ایالات متحده به دلیل نژادپرستی امیدی به موفقیت ندارند». اگر به دلیل اینکه قربانی بی عدالتی هستید امیدی به موفقیت ندارید، چگونه می توانید انگیزه انجام کاری را داشته باشید؟ چگونه می توانید حس عاملیت داشته باشید؟ گفتمانی که تا حدی با هدف توانمندسازی افرادی که از آسیب‌های ساختاری رنج می‌برند، با آشکار کردن نیروهای زیربنایی که شرایط آنها را به وجود آورده‌اند، ممکن است در نهایت دقیقاً برعکس عمل کند: افراد را در قربانی خود می‌پوشاند و احساس می‌کند که کنترلی ندارند. بر زندگی آنها

تقریباً همه چیزهایی که محققان در مورد تاب‌آوری و بهزیستی ذهنی می‌دانند، نشان می‌دهد که افرادی که احساس می‌کنند معماران اصلی زندگی خود هستند، «به‌مراتب بهتر از افرادی هستند که موقعیت پیش‌فرضشان قربانی شدن، آسیب‌دیدگی و احساس این است که زندگی به سادگی اتفاق می‌افتد. به آنها،" روزنامه نگار جیل فیلیپوویچ اخیرا در Substack نوشت . و با این حال قربانی شدن، درد و ناتوانی در حال حاضر وضعیت های تایید شده زمان ما هستند.


من نمی گویم که آمریکا مشکلات واقعی ندارد - ترامپ، تغییرات آب و هوایی، بی عدالتی نژادی، نابرابری مداوم درآمد، موج فزاینده اقتدارگرایی در سراسر جهان. در عصر ما، مانند هر عصری، چیزهایی برای اعتراض و چیزهایی برای قدردانی وجود دارد.

چیزی که من می گویم این است که شکاف های مداوم بین این که چگونه چیزها هستند و چگونه درک می شوند، جدید است، شاید حتی بی سابقه. در صورت پس از مورد، داده ها یک چیز را نشان می دهد. عقل متعارف دیگری را درک می کند. رئیس جمهور جو بایدن رهبری اقتصادی را بر عهده دارد که میلیون ها شغل ایجاد می کند و دستمزدهای واقعی را افزایش می دهد، اما آمار نظرسنجی های او در مورد سرپرستی اقتصادی او وحشتناک است. او قانونی را تصویب می کند که صدها میلیارد دلار در انرژی پاک سرمایه گذاری می کند، اما مردمی که بیش از همه در مورد تغییرات آب و هوایی عصبانی هستند به او اعتبار نمی دهند. نفرین بایدن این است که او نه تنها علیه جمهوری خواهان، بلکه علیه کل زورگویان رقابت می کند.

ما فرهنگی تولید کرده‌ایم که فاجعه‌سازی را جشن می‌گیرد. این خود را به راهبردهای موثر برای دستیابی به تغییرات اجتماعی وام نمی دهد. به نظر می رسد فرض غالب این است که هر چه مردم با تلخی یک موقعیت را محکوم کنند، انگیزه بیشتری برای تغییر آن خواهند داشت. اما تاریخ درست خلاف این را نشان می دهد. همانطور که بنجامین فریدمن، اقتصاددان هاروارد در کتاب «پیامدهای اخلاقی رشد اقتصادی» نشان داد ، اصلاحات اجتماعی تمایل دارد در لحظات رشد و شکوفایی اتفاق بیفتد. زمانی اتفاق می‌افتد که مردم احساس امنیت می‌کنند و الهام می‌گیرند تا ثروت خوب خود را به اشتراک بگذارند. این زمانی اتفاق می‌افتد که رهبران بتوانند چشم‌اندازی قابل قبول از خیر عمومی ارائه دهند.

مقاله اخیر چهار اقتصاددان این ایده را تقویت می کند که حال و هوای یک فرهنگ می تواند مستقیماً بر پیشرفت مادی تأثیر بگذارد. محققان 173031 اثر منتشر شده از 1500 تا 1900 را تجزیه و تحلیل کردند و دریافتند که کلمات مربوط به پیشرفت از دهه 1600 افزایش یافت. محققان استنباط می‌کنند که «تکامل فرهنگی» که طی قرن‌های آینده آشکار شد، به انقلاب صنعتی و مزایای اقتصادی همراه آن کمک کرد. جان برن مرداک، روزنامه نگار داده برای فایننشال تایمز ، اخیراً این تجزیه و تحلیل را با استفاده از Google Ngram به امروز گسترش داد و دریافت که «تکرار اصطلاحات مربوط به پیشرفت، بهبود و آینده از دهه 1960 حدود 25 درصد کاهش یافته است. در حالی که موارد مربوط به تهدیدات، خطرات و نگرانی‌ها چندین برابر رایج‌تر شده‌اند.» برن-مرداک خاطرنشان می کند که رشد اقتصادی در این دوره کند شده است، احتمالاً تصادفی نیست. رستاخیز می تواند به یک پیشگویی خود تحقق بخش تبدیل شود.


فکر دومین دوره ترامپ من را وحشتناک و وحشتناک می کند. اما به آخرالزمان‌تر و جوجه‌کوچک‌تر از دوستان مترقی‌ام، این را می‌گویم: شما فقط به او کمک می‌کنید. دونالد ترامپ در فضایی پر از تهدید رشد می کند. اقتدارگرایی در میان بدبینی، ترس و خشم شکوفا می شود. ترامپ از تفکر حاصل جمع صفر تغذیه می کند، این تصور که جامعه جنگ است-ما-در مقابل-آنها، سگ-خوردن-سگ. هرچه بیشتر به فرهنگ منفی گرایی افسرده کمک کنید، احتمال انتخاب مجدد ترامپ بیشتر می شود.

فرهنگ قدیمی اواخر قرن بیستم فردگرایی افسارگسیخته باید از بین می رفت. افراد را آزاد کرد اما پیوندهایی را که قبلاً مردم را متحد می کرد، از بین برد. به نوعی، فرهنگ جمعی جدید ما باید پیوندهای قطبی شدن منفی و قربانی شدن جمعی را با پیوندهای عشق مشترک و کنش جمعی جایگزین کند.

یک لحظه در تاریخ به من امید می دهد. در دهه 1950، همانطور که اشاره کردم، دوران مک کارتی موجی از پارانویا را در مورد کمونیست ها در زیر هر تخت به ارمغان آورد. اما آن لحظه یک عقب‌نشینی فرهنگی ایجاد کرد که در نهایت منجر به سخنرانی تحلیف جان اف کندی ، یکی از خوش‌بینانه‌ترین سخنرانی‌های تاریخ آمریکا شد: «بیایید با هم ستاره‌ها را کشف کنیم، بیابان‌ها را فتح کنیم، بیماری‌ها را ریشه‌کن کنیم، ضربه بزنیم. اعماق اقیانوس و تشویق هنر و تجارت.» و همین چند وقت پیش بود که باراک اوباما میلیون ها نفر را با انجیل امید و تغییر خود به وجد آورد. ما نباید اجازه دهیم که فصل تیره و تاریک کنونی ما به خودشکوفایی تبدیل شود، بلکه باید کمک کنیم که کشور برای یک کمونالیسم تعلق پیدا کند. تاریخ نشان می دهد که بدبین بودن نسبت به بدبینی سودی ندارد.

https://www.theatlantic.com/ideas/archive/2024/01/cultural-pessimism-america-self-fulfilling-effects/677261/